۱ - اینترنت ماهیانه تون رو با یک سرعت ناچیز و کم شارژ کنین و بعد چند روز متوجه بشین که چهار برابر سرعت درخواستی شما دارن بهتون سرویس میدن چکار می کنین ؟!! در راستای رعایت اصول مثلا اخلاقی و اینا چند بار می خواستم تماس بگیرم و بگم که اینجوریه ، ولی اون لحظه هایی که جوگیر اخلاقیات میشم یادم میره که یک کاری باید بکنم و بقیه وقتا هم میگم بی خیالش !! حالا جالبی موضوع هم در اینه که این ماه اصلا و ابدا حس دانلود کردن و اینا نیست .
۲ - یک ساعتا و روزایی هست که انگاری آدم نمیفهمه با خودش چکارکرده و چکار می کنه ، دیروز از یک سرچ بی ربط به ماندن بی من رسیده بودن و منم همینجوری که داشتم خستگی هام رو با وبگردی خالی می کردم رفتم به سمت آرشیو خونی اینجا ! برای چند دقیقه از زمان حال کنده شدم و دقیقا خودم رو توی اون روزا و حسا می دیدم . شاید که دیدن روزای سخت و بد گذشته حس و حال فعالیت بیشتری بده و مهم تر از اون اینه که داره روز به روز برام پررنگ میشه که ترکیبی از بهترین دوستای دنیا رو دارم .
۳ - این روزا یاد روزای گذشته آرومم میکنه و داغون !! وقتی یاد روزای سخت و شیرین ۸۴ می افتم تنم می لرزه و یک جاهایی به خودم افتخار می کنم ! که چه روزایی رو گذروندی ، ضعیفم کرد ولی بزرگم کرد . اینقدر عمیقم کرد که حس می کنم جز در مقابل تجربه های نو و جدید جایی نیست که لیلا رو نشناسم . اینکه سه سال دیگه به این روزای سخت امتحانی و کاری و زندگی فکر کنم و از خودم راضی باشم ، خیلی برام مهمه ! طالع بینیی وجود نداره که به من بگه سه سال دیگه این موقع من کجام ؟!! و جای خوبی باشم و این خوب بودنه بهم انرژی بده ؟؟؟!!
پ ن : تاریخ نوشتن این پست برای ۷ / ۳ / ۸۷ بوده . هر چند که تاریخ اینا گذشته ولی میخوام ثبتشون کنم . حالا که یک ماه از این روزا گذشته نه اون اینترنت پرسرعت هست ، نه در کردن خستگی ها با وبگردی و آرشیوخونی ، نه اهمیتی داره که میاد اینجا رو بخونه یا نه ، نه دونستن اینکه سه سال دیگه کجا هستم ، نه خیلی چیزای دیگه . وقتی می گفتم دلم میخواد شش ماه دیگه زود بیاد و پرسید چرا و جوابم رو مبنی بر اینکه زمان همه چی رو حل میکنه شنید ، لبخندی زد و گفت مطمینم که یک ماه دیگه خیلی خیلی بهتر از همین حالایی و نیازی به شش ماه دیگه هم نداری . واقعا هم درست بود . حداقل تو اون مورد خاص خیلی بهترم.
۴ - از آدمایی که روزشمار راه میندازن که چقدر از اون تاریخ گذشته خوشم نمیاد، ولی امروز دقیقا دومین باری بود که حس کردم ای لیلا دو ماه گذشته . این حسم هم خوب میشه ، از بین میره ، همون جوری که الان خیلی چیزا رو یادم نمیاد ، این بخش زندگی هم تو مرور سالها اینقدر کمرنگ میشه که یک روزی به خودم بگم فقط یادمه فصل بهار بود.