تبليغاتX
ماندن بی من

ماندن بی من

من ماندم و خو گرفتم به ماندن بی من

 

۱ - آدمایی تو زندگی میان و میرن که یک روز چشم باز میکنی می بینی خیلی بی ارزش تر از اون چیزی هستن که حتی بخوای بهشون نگاه کنی ، چه برسه به رفتار انسانی و محبت و نگرانی و دلتنگی و غصه . این چشم باز کردنه هم به روشهای مختلف بدست میاد . اینا حرفای یک لیلای عاقل بود که دیروز دفتر خاطرات سال ۸۴ و ۸۵ اش رو کلمه به کلمه خونده و به یاد تمام حسهای دوست داشتن و تنفر و خودکشی و تموم شدن دنیا و ... افتاده بود. 

۲ - نمی دونم درستش چیه ، بازم میشه به آدمایی که امتحان خودشون رو پس میدن اعتماد کرد یا نه ؟! ولی من فکر می کنم باید یاد بگیری آدمی که امتحان خودش رو پس داده و منفی گرفته همون بهتر که نباشه . بودنش هیچ اطمینانی نداره . آخ که چقدراحمقی . گاهی میگم حق داری ، تو هم یک دختری با تمام حماقتای دخترونه .

پ ن ۱ : اون موقع که همش ۲۲ سالم بود واقعا این چیزا رو نمی فهمیدم و یک بازه طولانی زمان خواستم برای کنار اومدن با خودم . ولی الان دیگه میدونم که نیازی به ۴ سال ندارم . می دونم که ۳ ماه یا اصلا ۲ماه کافی باشه . کی میشه به ۲ یا ۳ هفته برسه؟!

پ ن ۲ : کاش اینقدر منطقی بودی که لیلای مهربون امروز میتونست باهات حرف بزنه و تو هم بفهمی .کاش اصلا می اومدی اینجا رو می خوندی و اینو به خودت میگرفتی .  

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:35 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

۱ - اینترنت ماهیانه تون رو با یک سرعت ناچیز و کم شارژ کنین و بعد چند روز متوجه بشین که چهار برابر سرعت درخواستی شما دارن بهتون سرویس میدن چکار می کنین ؟!!  در راستای رعایت اصول مثلا اخلاقی و اینا چند بار می خواستم تماس بگیرم و بگم که اینجوریه ، ولی اون لحظه هایی که جوگیر اخلاقیات میشم یادم میره که یک کاری باید بکنم و بقیه وقتا هم میگم بی خیالش !! حالا جالبی موضوع هم در اینه که این ماه اصلا و ابدا حس دانلود کردن و اینا نیست .

۲ - یک ساعتا و روزایی هست که انگاری آدم نمیفهمه با خودش چکارکرده و چکار می کنه ، دیروز از یک سرچ بی ربط به ماندن بی من رسیده بودن و منم همینجوری که داشتم خستگی هام رو با وبگردی خالی می کردم رفتم به سمت آرشیو خونی اینجا ! برای چند دقیقه از زمان حال کنده شدم و دقیقا خودم رو توی اون روزا و حسا می دیدم . شاید که دیدن روزای سخت و بد گذشته حس و حال فعالیت بیشتری بده و مهم تر از اون اینه که داره روز به روز برام پررنگ میشه که ترکیبی از بهترین دوستای دنیا رو دارم .

۳ - این روزا یاد روزای گذشته آرومم میکنه و داغون !! وقتی یاد روزای سخت و شیرین ۸۴ می افتم تنم می لرزه و یک جاهایی به خودم افتخار می کنم ! که چه روزایی رو گذروندی ، ضعیفم کرد ولی بزرگم کرد . اینقدر عمیقم کرد که حس می کنم جز در مقابل تجربه های نو و جدید جایی نیست که لیلا رو نشناسم . اینکه سه سال دیگه به این روزای سخت امتحانی و کاری و زندگی فکر کنم و از خودم راضی باشم ، خیلی برام مهمه ! طالع بینیی وجود نداره که به من بگه سه سال دیگه این موقع من کجام ؟!! و جای خوبی باشم و این خوب بودنه بهم انرژی بده ؟؟؟!!

پ ن : تاریخ نوشتن این پست برای ۷ / ۳ / ۸۷ بوده . هر چند که تاریخ اینا گذشته ولی میخوام ثبتشون کنم . حالا که یک ماه از این روزا گذشته نه اون اینترنت پرسرعت هست ، نه در کردن خستگی ها با وبگردی و آرشیوخونی ، نه اهمیتی داره که میاد اینجا رو بخونه یا نه ، نه دونستن اینکه سه سال دیگه کجا هستم ، نه خیلی چیزای دیگه . وقتی می گفتم دلم میخواد شش ماه دیگه زود بیاد و پرسید چرا و جوابم رو مبنی بر اینکه زمان همه چی رو حل میکنه شنید ، لبخندی زد و گفت مطمینم که یک ماه دیگه خیلی خیلی بهتر از همین حالایی و نیازی به شش ماه دیگه هم نداری . واقعا هم درست بود . حداقل تو اون مورد خاص خیلی بهترم.

۴ - از آدمایی که روزشمار راه میندازن که چقدر از اون تاریخ گذشته خوشم نمیاد، ولی امروز دقیقا دومین باری بود که حس کردم ای لیلا دو ماه گذشته . این حسم هم خوب میشه ، از بین میره ، همون جوری که الان خیلی چیزا رو یادم نمیاد ، این بخش زندگی هم تو مرور سالها اینقدر کمرنگ میشه که یک روزی به خودم بگم فقط یادمه فصل بهار بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 10:35 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

 مستقیم بالا رفتن و صرفا رشد عمودی داشتن و روی یک خط صاف ادامه دادن ،خوب نیست . بهتره گاهی هم افقی حرکت کرد که پایه محکمی برای روزایی که به قله می رسی داشته باشی و وقتی به اوج رسیدی با یک باد از اون بالا پرت نشی پایین . اصلا بهتر که نه یعنی واجبه گاهی هم افقی حرکت کنی . مثل یک هرم ، یک کوه ، یک چیزی که پایه محکمی داشته باشه . باید همه چی تو وجودت بره ، باید اینقدر روی رشدت کار کنی که تو چند لحظه همش بر باد نره .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 10:23 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

در جهت کم کردن روی مبارک خودمان و ایادی آزار جهانی و یادآوری مجدد به مادر جان و پدر گرامی در جهت اینکه هر کاری دلم بخواد میکنم ، طی یک اقدام انقلابی همراه با خواهر گرامی به یک سفر ۳۲ ساعته  به دیار اصفهان رفتیم و برگشتیم.

۱ - تو این مملکت کوفتی تنها چیزی که مهم نیست برنامه ریزی و و وقته . به لطف این خانم یک برنامه ریزی خیلی خیلی خوب با یک کروکی ازشهر داشتیم ولی تاخیر چهارساعته قطار حسابی حالمون رو جا آورد. گرمای روز و وقت کم منجرشد به اینکه زیر آفتاب تیز ظهر هم به گشت و گذار بپردازیم که حاصلش خستگی زیاد و پوست آفتاب سوخته اس.

۲ - بازم تو این مملکت کوفتی روزهای جمعه جاهای دیدنی تعطیل بود .

۳ - زاینده رود هم که خشک خشک بود و نشد از شبش و بازتاب نور چراغای پل لذت برد .

۴ - بدتر از همه اون قلیون سراهای زیر پل بود که همشون تعطیل شدن که بالاخره نفهمیدیم به خاطر خشکی رودخونه تعطیلن  یا به دلیل مفاسد اجتماعی .

۵ - آخرییش اینکه خیلی خوبه که قبلنا هم چندین بار همه شهر رو دیده بودم و گرنه حتما از غصه اشکم درمی اومد.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 10:37 AM  توسط ل ی ل ا  | 

 

یک ماه گذشته رو شده بودم خدای برنامه ریزی برای درس خوندن . برای فرار از هر فکر مخربی ، تو بازه های زمانی که کار مهمی نداشتم فقط و فقط درس خوندم و همین خوندن باعث شد که شب های امتحان از شدت استرس تا صبح آنلاین نباشم و هیچ رخت چرک و غیر چرکی هم تو دلم نشورن.

بچه مثبتی هم عالمی داره ها . حداقلش اینه که بدون نگرانی بابت پاس شدن درسا ، روزای بعد امتحان رو میگذرونی   

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 10:37 AM  توسط ل ی ل ا  |