اول خیابون ما ، یک مغازه خیلی کوچک میوه فروشی هست که خیلی هم گرون فروشه . ما سال ها در عجب بودیم که این مغازه کوچک چطور خرج ۴ تا خانواده ( پدر و ۳ پسر ) رو میده . آقایون خانواده ظاهر بسیار نامرتبی داشتن که این روزها ( برای رد گم کنی ) مرتب شده ولی خانم ها و بچه ها همیشه در بهترین وضعیت مشاهده می شدن . لازمه بگم که تا امروز چند بار از طرف تعزیزات حکومتی مغازه اینا رو به دلیل گرون فروشی تعطیل کردن و دوباره باز شده .
یکشنبه قبل یعنی روز ۲۴ خرداد ، بعد از الله اکبرهای شبانه ، شنیدیم که لباس شخصی ها ریختن تو کوچه های اطراف و همه چی رو ویران کردن . ساعت از ۲ نصفه شب گذشته بود که صدای جوون های کوچه می اومد که فحش میدادن و داد و بیداد می کردن . متوجه شدیم که ابتدای کوچه مامور نیروی انتظامی هست ، بچه ها هم که با چند تا سنگ آماده درگیری بودن ،یکی دو دقیقه بعد لباس شخصی ها با موتورهاشون ابتدای کوچه به صف شدن و با حیدر حیدر گفتن گاز میدادن و چماق هاشون رو توی هوا می چرخوندن و تا برسن به اهل محل یک سری سنگ نوش جان کردن و بچه ها فرار کردن توی یکی از ساختمون ها ، این وحشی ها که حدود ۲۰ نفر بودن همه با هم با لگد و چوب در این خونه رو می کوبیدن و اینقدر زدن که در پارکینگ رو شکوندن و رفتن تو ساختمون ولی خوشبختانه بچه ها رفته بودن توی واحدها و دستشون به بچه ها نرسید . آقایون بعد از ویران کردن پارکینگ ساختمون اومدن بیرون و شیشه تمام ماشین های کوچه رو شکستن و همچنان هم داد می زدن حیدر !
روز بعدش - یعنی روز راهپیمایی خیابون آزادی - من و خواهر گرامی در حال عبور از جلوی این میوه فروشی بودیم که متوجه شدیم یک آقایی داره داد می زنه و همش مرگ بر بسیجی و مرگ بر ا ح م د ی و اینا میگه ، ما هم متعجب از اینکه موضوع چیه و فراموش کردیم تا اینکه سرایدارمون خبر داد که ۲ تا از لباس شخصی های اون شب از همین آقایون میوه فروش بودن که همسایه ها شناختن شون . از اون روز این خبر داره سینه به سینه میچرخه و مردم همدیگه رو دعوت می کنن به تحریم شون و اینکه ازشون خرید نکنن .
اما این وسط ذهن سابقا صلح طلب من فقط و فقط به آتیش زدن اون مغازه فکر میکنه و با یک اشاره همه اعضای خانواده هم موافقت خودشون رو در آتیش زدن اونجا اعلام کردن . فقط پدر گرامی میگفت حالا زوده ، بذارین ببینیم به کجا میرسه بعد یک تصمیمی می گیریم .
شنبه خونین که اینا اصلا تو مغازه شون نبودن و کارگرشون اونجا رو اداره میکرد. دیروز هم که احتمال درگیری در سطح شهر زیاد بود این ۴ نفر باز هم تو مغازه شون نبودن و به کار آدم کشی مشغول بودن . ذهن لیلای صلح طلب سابق و خشونت دوست فعلی به همراه پدرگرامی دیشب کلی نقشه کشیده برای آتیش زدن مغازه .
پ ن : من می دونم که خشونت اصلا خوب نیست ، میدونم که اگه ما هم مثل اونا بشیم فرقی با اونا نداریم ، میدونم رفتارمون باید مدنی باشه ، میدونم که اینا شستشوی مغزی میشن ، میدونم که ... ولی اینم می دونم که دوست ندارم اینا راست راست تو خیابون راه برن و مردم رو بکشن .