روزایی توی زندگی آدم هست که نوشتن حسش خیلی سخته ، شما فقط بخونید هق هق های خواهری که ۴ روز دیگه کنکور داره و تلاش های یک سالش بر باد رفته ، نگرانی های مادری که نه می تونه با من بیاد و نه میتونه منو تنها بفرسته . غم و غصه تو چشمای پدری که تمام گمانه زنی ها خبر از اعتصاب غذای برادرش و قاضی م ر ت ض و ی و صدور حکم سنگین میده ،دیدن و خوندن صحنه هایی که مردم چی به روزشون اومده . ضجه های مردم بالای سر اون دخترک ، اون پسر زخمی که گلوله به نافش خورده ، اون یکی که تیر به کمرش خورده و من همش امیدوارم که نخاعش آسیب ندیده باشه و...
با بغض به خواهرم میگم ، میخوای بفرستیمت بری ؟! و خودم رو هزار بار کنترل می کنم که زار نزنم و در جواب سوالش که مگه اینا قراره چقدر دیگه بمونن ؟! میگم ، هستن هنوز ، زوده که فکر کنیم اینقدر متزلزل شدن که با یک هفته اعتراضات ما برن پی کارشون .
از شنبه قبل ، دارم به عباس امیرانتظام فکر می کنم و اینکه چطور خانواده اش تونستن با محکومیتش کنار بیان ؟! اصلا میشه کنار اومد ؟!
