تبليغاتX
ماندن بی من -

ماندن بی من

من ماندم و خو گرفتم به ماندن بی من

 

مسعود سوالی پرسیده مبنی بر اینکه امیدی هست ؟!‌ جوابش حرفاییه که چند روزه تو مغز من رژه میره .

به چی باید امیدی باشه ؟!‌به اینکه ر ه ب ر کوتاه بیاد ؟!‌ یا اینکه دست از کشتار برداره و مجوز راهپیمایی مسالمت آمیز بده ؟!‌ شورای نگهبان انتخابات رو باطل کنه ؟!‌ یا شاید هاشمی بتونه ۴ تا امضای مونده رو بگیره ؟!‌

روزها میگم باید هزینه داد ، به بقیه میگم که شاید خودم هم بیشتر باور کنم ، می گم کسی که میاد کاندیدای ریاست جمهوری میشه میدونه که باید بمونه ، کسی که فعال سیاسی میشه میدونه هر اتفاقی براش متصوره ، کسی که میاد تو خیابون میدونه ممکنه زندانی بشه و بمیره و ...

اما ‌شب ها به سرمای زندان فکر می کنم ، به برخورد جلادهایی مثل برادر حسین و قاضی م ر ت ض و ی ، به لباس منحوس زندان ، به بار روانی وحشتناک زندان ، به سلول انفرادی ،‌ به بند نسوان ، به سعید حجاریان که امروز در چه وضعیتی بوده ؟!به برادر حسین که امروز میزبان کدوم زندونی اوین بوده ؟!‌ به اینکه خانواده مجروح ها و کشته ها و بازداشت شده ها با چه صحنه هایی روبرو شدن ؟! به اینکه رد غم رو میشه تو صورت باطبی حس کرد ....

می دونی مسعود من فقط امیدوارم که زندانی های این وقایع از شدت شکنجه و فشار نابود نشده باشن .

تلخ ترین لحظه زندگی من دیدن فعالان سیاسی ه روی صفحه کانال ۱ تلویزیون ایران در حال اعتراف . دردش خیلی سنگین و تلخه ، خیلی .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 2:11  توسط ل ی ل ا  |